زود باش پاشو لنگ ظهره تانیاااااااا ….. همینجور که مامان داشت صدام میکرد پتورو رو سرم کشیدمو اهمیت ندادم چشام دوباره داشت گرم میشد که صدای جیغ مامانم بلند شد_آی دزد آی دزد_یا خدا دزد سریع با همون وضع موها و لباس پریدم بیرون از اتاق همین طور دنبال دزد میکشتم که دیدم مامانم با نیش باز و قاشق به دست داره منو نگا میکنه_به به تانیا خانم ساعت خواب .. منم که دیدم به کل سرکار بودم بیخیال رفتم سمت سرویس که دستو صورتمو بشورم بعد از اینکه کارم تموم شد رفتم تو اشپز خونه بابامم کنار مامانم نشسته بودو داشت صبحانه میخورد با صدای بلندی گفتم:سلاااام _سلام دختر بابا بیا بشین صبحونه بخور منم رفتم مامان بابارو بوسیدمو نشستم کنارشون بابا گفت:تانیا دیشب خوش گذشت_اره بابایی تازه یه چیزی بگم باورت نمیشه امیرو دیدم پسر عمو متین اینقدر عوض شده بود که بزور شناختمش_راست میگی بابا عههههه یادش بخیر همین دیروز بود گوششو میگرفتمو نصیحتش میکردم که با تو لج نکنه هییییی_زدم زیر خنده همه رو گفتم جز قضیه راسین .. یهو بابام اینگار یاد چیزی افتاد که گفت دخترم _جونم بابا_باید درباره یه موضوعی باهات صحبت کنم _چه موضوعی؟نگاهی به مامان کرد مامان نگران بود بابا گفت: چند روز پیش همون اقاهرو یادته که اومده بود اینجا؟_آره_اون طلبکاره پولشو میخواد _ولی ماکه دیگه پولی واسمون نمونده_بابا یه اهی کشیدو گفت میدونم اما….. نمیخواستم اینواز زبون پدرم بشنوم بخاطر همین گفتم بابا من از تمام قضیه خبر دارم بابام همینجور که با تعجب نگا میکرد گفتم :یا اینکه من باهاش ازدواج کنم ولی بابا من با اون ازدواج نمیکنم کار میکنم نقشه میکشم تا پولشو بهش برگردونم و سریع پا شدمو رفتم تو اتاق من تصمیم خودمو گرفته بودم عمرا با این خود پسند ازدواج کنم عمرا ……..

 

 

 

 

راسین  

 

 

 

دختره ی روانی  پای منو لگد میکنه …‌..
تو فکر پای نازنینم بودم که یهووو به لطف جناب اقای امیرخان کله ام داغون شد با مخ رفتم تو شیشه  
از کله ام دود بلند میشد 
چپ چپ نگاش‌ کردم که توضیح بده چرا یهویی ترمز میکنه ، ولی انگار نه انگار زل زده بود به جلو منم به جلومون نگا کردم دیدم بععللههههه تصادف شده بالای صدتا ماشین وایستاده بودن 
از فکر پا و کله ی نازنینم اومدم بیرون و به امیر گفتم : بپر پایین ببینیم چیشده ؟ 
سریع رفتیم پایین دیدیم یه ب ام و ( BMW ) و یه سوناتا زدن بهم راننده ی سوناتاعه یه دختر فیسی بود و با کلی ادعا میگفت که تقصیر من نبوده با اینکه از پشتم زده بوداااا بازم میگفت تقصیر من نبوده  
بیخیالشون شدم به امیر گفتم بریم تو ماشین بشینیم تا وقتی راه باز میشه حوصله ی چرندیات گفتن اینارو نداشتم 
برگشتیم تو ماشین ( راستییی امیر یه ‌آئودی داشت ) خلاصه با هر مکافاتی بود رسیدیم به جزیره . 
یا خود خدااااا یادم رفت خودمو معرفی کنم ببخشیدااااا همش تقصیر این دختره ی ………… بیخیالش اصن 
خب 
من راسین رادمنشم ۲۸ ساله یه پسر خوشتیپ و خوش هیکل که صاحب یه شرکت صادراته لوازم خانگی هستم یه خونه ی ، خونه چه عرض کنم یه کاخ خوشگلم دارم که اسمشو گذاشتم ( جزیره ی راسین  که منو بروبچ بهش میگیم جزیره ) یه مازراتیم دارم  ، تک پسر یه خانواده ی تیلیاردرررر  که بابا و مامانم لندن زندگی میکنن منم فقط و فقط بخاطر جزیره و شرکتم موندم اینجا مامان و بابام خیلییی اصرار کردن که منم برم پیششون ولی خب چه کنم دیگه نمیتونم دل از جزیرم بکنم 
اوففففف چقد حرف زدمااااا 
امروز کلی کار کرده بودم و حسابیییممم خسته شده بودم خیلی سریع از امیر تشکر کردم که امشبو مهمونم کرد یه خدافظی سریع کردمو با سرعت جت خودمو رسوندم به اتاقم بدون اینکه لباسامو عوض کنم خوابیدم .