- سارینا… سارینا بیدار شو… سارینا هواپیما داره آماده لندینگ ميشه 

 

آروم لای چشامو باز کردم رادوین زل زده بود تو چشام با نیش باز 

 

- چیه کبکت خروس میخونه.  کی فرود میاد 

 

به صندلیش تکیه داد و با خونسردی گفت 

 

- یه یه ساعت دیگه 

 

چشامو گرد کردم و با غضب زل زدم بهش 

 

- وا پس منو چرا اینقد زود بیدار کردی هاااااا 

 

- خب راستش حوصلم سر رفته بود گفتم بیدارت کنم با هم بحرفیم

 

- آزیتا جونت که بود 

 - آزیتا خر کیه بابا من عشق خودمو دارم 

قلبم فشرده شد رادوین رو پشت هاله ای از اشک میدیدم نفس عمیقی کشیدم 

- خب برو با همون عشقت بحرف منو چرا بیدار میکنی 

زیر لب یه چیزی گفتو روشو برگردوند سمت من 

 

- میتونی قبل از اینکه بریم خونه باهام تا یجایی بیای؟ 

 

- آره ولی کجا 

 

- چندتا کار دارم 

 

رومو برگردوندم طرف پنجره و رفتم تو فکر حرفای رادوین ینی دختره چه شکلیه. دیگه کم کم داشتم مصمم ميشدم برای رفتن به فرانسه 

 

هواپیما فرود اومد و مام وارد سالن شدیم و منتظر موندم رادوین چمدون هارو بیاره منم آروم اروم داشتم سمت خروجی میرفتم سرم پایین بود یهو یکی دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشید با ترس سرمو آوردم بالا دیدم رادوینه 

 

زود یه تاکسی گرفت  سوار شدیم و به  سمت یه جایی رفتیم کمی گذشت سرمو بردم در گوشش 

- رادوین 

 

- جونم 

 

تموم تلاشمو کردم جلو ذوقمو بگیرم  رادوین به هرکسی نمیگفت جونم ولی بعدش بادم خابید لابد به اون دختره عشقش میگه 

- کجا میریم 

 

- بازار 

 

بعد از یه ربع رسیدیم بازار به تاکسی گفت بمونه نیم ساعت دیگه برمیگردیم 

 

به سمت یه طلا فروشی بزرگ رفتیم ینی میخاد برا کی طلا بخره؟ 

 

از در که رفتیم تو شروع به سلام احوال پرسی کرد فک کنم آشنا بودن یه مرد مسن با چهره مهربون و خندون 

با منم احوال پرسی کردو خودشو پسرعمو بابای رادوین معرفی کرد 

- حاج رضا ميشه سرویس هاتونو ببینم 

- تو جون بخواه رادوین جان 

 

از بین سرویس ها یکیرو نشونم داد که مروارید کار شده بود کفم برید اينقد خوشگل بود 

 

- وای رادوین عالیه این 

با ذوق مشغول نگاه کردنش شدم اینقد خوشگل بود آدم چشم ازش ور نمیداشت 

دوتا انگشترم با نگین فیروزه با سلیقه خودش عین هم ورداشت 

 

به حاج رضا گفت که وزنشون کنه با گفتن قیمت سرویسه مخم سوت کشید 

- رادوین جان این سرویس ۲۱ میلیون و ۷۵۰  انگشترا هم ۴ و ۵۰۰ جمعا ۲۶ میلیون و ۲۵۰ 

 

رادوین هم کارتشو داد بعد از حساب کردن من با مغزی هنگ کرده دنبالش راه افتادم 

 

- رادوین 

 

- جونم 

 

- این سرویس برای کیه؟ مامانت؟ 

 

- نه برای یکیه که خیلی دوسش دارم 

 

- ۲۱ میلیون دادی این سرویس فقط برای یه دوست داشتن ساده 

 

- ۲۱ میلیون هیچی نیس حاضرم جونمم براش بدم 

 

دیگه سرمو انداختم پایین انگاری قضیه خیلی جدیه خوش به حال دختره که رادوین اینقد دوسش داره 

-  دیگه این مانتو رو نمیپوشی 

 

نگاش کردم با اخم زل زده بود بهم 

 

- خیلی ببخشیدا ولی شما نسبتی با من نداری که داری تعیین تکلیف میکنی برو واسه اون دختره غیرتی شو سایتو از زندگیم بکش بیرون 

 

- که اینطور 

 

اخماشو کشید تو هم و محکم دستمو گرفت دنبال خودش کشید مچم داشت خرد میشد 

- دستم شکست دستمو ول کن روانی 

 

- مگه نمیگی سایمو بکشم بیرون پس حرف نزن 

 

به سمت تاکسی رفتیم منو بزور سوار کرد ولی خودش سوار نشد آدرسو به راننده داد و چمدون خودشو از صندوق ورداشت تاکسی حرکت کرد سرمو برگردوندم با اخم داشت ماشینو نگاه میکرد  تو صندلی فرو رفتم و یهو بغضم ترکید 

 

یه نیم ساعتی گذشت که رسیدیم به یه عمارت بزرگ پیاده شدم و راننده چمدونمو بهم داد و رفت آروم به سمت در رفتم و زنگو فشار دادم درکه باز شد تن خستمو کشیدم تو و درو بستم مامان و نیلی جون و یه خانم مسن با ذوق زل زده بودن به در 

 

- سلامممممم اهالی 

 

چمدونمو دنبال خودم کشیدم و از پله ها بالا رفتم خودمو انداختم بغل مامانم بعدم با نیلی جون رو بوسی کردم و بعد اون خانومه 

- سارینا رادوین کو؟ 

وای حالا چه زری بزنم من خاک تو سرت سارینا همین کارارو کردی رفت عاشق یکی دیگه شد 

 

- مامان جان کار داشت گف یکم دیر میاد 

 

خلاصه رفتیم تو و مشغول بگو بخند شدیم البته من که فکرم پیش رادوین بود 

 

اینجا خونه مامان بزرگ رادوین بود و اون خانم مسنه هم ماندانا خانم مادر بزرگ رادوین بود 

 

یکم که نشستم یه با اجازه گفتم و با نیلی جون  رفتم بالا  اتاقمو نشونم داد یه اتاق بزرگ که یه تراس مشترک با اتاق بغلی داشت زود رفتم حموم و یه دوش گرفتم حالم جا اومد 

موهامو خشک کردم و محکم بالا سرم بستم یه تونیک سورمه ای با شلوار سورمه ای ستش پوشیدم و صندل های روفرشی امو پام کردم و یه آرایش ملایم کردم و وسایلمو از تو چمدون درآوردم و تو کمد جاشون دادم و رفتم پایین همه تو آشپزخونه بودن 

 

عمو رادمان و بابا هم داشتن فوتبال میدیدن رفتم پیششون سلامشون کردم و بابا بغلم کرد عمو رادمان هم پیشونی امو بوسید رفتم تو آشپزخونه سه نفری جلسه گذاشته بودن و تا منو دیدن ساکت شدن  پس رادوین هنوز نیومده بود خیلی نگرانش بودم باید به نیلی جون میگفتم 

 

- نیلی جون یه لحظه میاین 

- اومدم دخترم 

 

با هم رفتیم تو حیاط و تو الاچیق نشستیم 

- جونم دخترم 

 

- نیلی جون راستش منو رادوین قبل اینکه بیام خونه بازار بودیم اونجا بحثمون شد برا من تاکسی گرفت و خودش نمیدونم کجا رفت نگرانشم 

 

یه لبخند زد و مرموز نگام کرد 

- خب بهش زنگ بزن دخترم 

 

- خجالت میکشم نیلی جون 

 

- چه خجالتی دخترم برو بهش زنگ بزن 

 

و از جاش بلند شد و رفت تو گوشیم رو از جیبم بیرون آوردم و شمارشو گرفتم 

یه بار… دو بار… سه بار  جواب نمیداد 

 

وای خدا اتفاقی براش نیوفتاده باشه یهو در باز شد و صابر و رامش و اومدن تو یه جیغ فرا بنفش زدم و خودمو انداختم بغل رامش و کلی ماچش کردم بعدم خودمو انداختم بغل صابر 

 

- نکبتا خوب بدور از چشم خاهر و خاهر شوور رفتین عقد کردین 

 

- خوبه حالا توم کم خاهر شوور بازی درار برا من 

 

وو رفتن تو منم همونجا نزدیک در لب باغچه نشستم در باز شد سرمنم همزمان برگشت و نگام تو دوتا تیله عسلی رنگ قفل شد خیلی چشاش شبیه رادوین بود اما در ورژن پیر تر زود بلند شدم و مشغول احوالپرسی شدم 

- خوش اومدی دخترم من شاهرخ ام پدربزرگ رادوین  

به هم دست دادیم و رفت داخل 

ساعت ۵ شده بود و رادوین هنوز نیومد رفتم تو اتاقم تا کمی بخابم به اصرارای بقیه واسه غذا خوردن هم با گفتن میل ندارم پایان دادم